
همیشه وقتی کاری فکرمو مشغول میکنه یاد یکی می افتم
که میگفت بی خیال باش اخرش چی
زن های خوب میرن بهشت اما زن های بد همه جا
در جواب میگفتم بدی نسبیه و تعریف داره
خوب هیچ وقت بدون واژه ترسناک بد معنی نداشت!
پس هر دو به هم مدیونن مثل خیانت و وفاداری
در نهایت هردو از نظر من جذابن
گاهی بدی البته در تعریف جامعه از هزارتا خوبی لذت بخش تره
حالا از کجا مطمئن باشیم واقعا بدی بوده ؟؟؟؟
واقعا شک برانگیزه
زندگی در کل بر پایه نسبیت سواره اما در موردش زیاد فکر نکنین
چون اونوقت قول نمیدم حالتون از من بهتر باشه!!!!
ولی گاهی که نمیصرفه مغزم و فیلتر میکنم وخوب هم جواب میده
یه تشکر برای همین از .... میکنم که فیلترکردنو یادم داد
راستی در مورد پست قبلی:همون نعناع بهتر بود این بار مطمئنم!!!
حالا فکر میکنین اطمینان هم نسبی باشه؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:27 توسط دخترجهنمی |
چقدر حالم خوب نیست
چشمام میسوزن سرمم که مثل همیشه انفجار
و از اون تکراری تر دوراهیه همیشگی
همین الان داشتم فکر میکردم اگه زندگی من همینجوری
شاخه شاخه شه یا پر دوراهی بشه چی میشه!
شاید و اگر دیگه جایز نیست
وااااااای سرم
راستی داره بارون میاد
نکنه نعناعه بهتر از کاکائو بود؟
ااااه خاک برسرت معده بیجنبه!!!!!
من یه شانس بزرگ اوردم اونم اینه که شب وجود داره
تا از دست همه ی ادمای دوروبرم راحت شم
مرسی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 4:33 توسط دخترجهنمی |
همیشه به تنهایی فکر میکنم و وقتی توش قرار میگیرم
البته تو اون تنهاییه عامیانه لذت میبرم
امروز با خودم گفتم این همه ادم دور و بر من هستن
پس این حس تنهایی چیه که منو ول نمیکنه؟؟؟؟؟
به قول کیوسک تنهایی یه قاعده ست
کمی از این تنهایی دل درد گرفتم
فکر نکنم مهم باشه حتما با عرق نعنا حل میشه
شاید هم با یه عرق دیگه
من راه حل دارم
بیایید نفهم باشیم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:1 توسط دخترجهنمی |
ببخشید برای مدتی که نبودم البته اگه
دیگه کسی مونده باشه!
اگر روزی کسی رفت و دلتنگش شدی
میتوانی دلت را در بیاوری و جایی که هیچکس نمیداند خاکش کنی
تا هر وقت خواستی از خاک بگیریش
اما اگر دلت رفت باید چیکار کنی؟؟؟؟
اگر عشق مفهومی نداشت
اگر بوی باران دیگر مست کننده نبود
اگر غرور هم بی اهمیت شد
اگر اتش خیره کننده نبود
اگر اینگونه شد حتما مرده ای
مردن راه بیتفاوت شدن است
اما احتمالا جذابیت های مخصوص خودش را دارد
پس ناراحت بودن احمقانه است مثل خندیدن!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:30 توسط دخترجهنمی |

I love you for what i am not
happy birthday
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:9 توسط دخترجهنمی |

تو در سایه من به پیروزی رسیدی هرگز فراموش نکن
وگرنه مرا مجبور به یاداوری خواهی کرد
احساساتت دیگر برایم مهم نیست
شاید که طعم خونت مرا ارضا سازد
من دیگر بزرگ شدم یک دختر بچه بزرگ
ولی نترس
باز هم نیمه ی ضعفت را نشانم بده
و اکنون چشمانت را نبند
هنوز عطشم از تو نخوابیده
شاید فردا
دره های زندگی عمیقن حتی تو شبهای یلدا
تو سرازیری ها خوش بگذره!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:1 توسط دخترجهنمی |

کاش میشد باز هم وسوسه ی تو را داشتم
کاش میشد عشق را در پستوهای تاریک و دنج قلبم
فقط برای خودم نگاه میداشتم
خسته ام خسته از تکرارها
خسته از تو
خسته از من
نپرس که سوالت را میدانم
اری کوه کنده ام
فقط
حرف نزن نگاه نکن صداهم نکن
میخواهم بخوابم بیدارم نکن!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 1:33 توسط دخترجهنمی |

هرگز یادم نرود عشقی را که بر تو داشتم
لحظه های خوشمان
بوسه های تندمان
خنده های تلخ مان
کلمه ی مضحک روی لب هایمان
فراموشم نشود زندگی دیروزمان
حیات وحش بود
صورت بر افروخته ات
چشمهای پر از خونت
صدای کلفتت
و سیلی که به صورتت زدم
برازنده ات بود
این اهنگ تقدیم به تو
دو روز فرصت برای کبری ترین تصمیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:47 توسط دخترجهنمی |

تازه گی ها
شبها موقع خواب از جان کندن مردم خنده ام میگرد
تازه گی ها
از به لب راندن دوستت دارم خجالت میکشم
تازه گی ها
از زندگی میترسم
تازه گی ها
جنسیتم را گم کردم
تازه گی ها
افکارم پست شده اند
تازه گی ها
.........................
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:48 توسط دخترجهنمی |

از چه بترسم وقتی میدانم و میبینم
که روزی باید بادبانهای اندیشه ها و خاطرات را کشید
و ترس های به زبان نیاورده را فریاد زد
پس سر انجام روزی همه چیز می ایستد
کسانی که ازارم داده اند به درک واصل میشوند
زمان همه چیز را روبه راه میکند
و من نیز با ارامش به پایان میرسم
زندگی ام برای ان لحظه است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:36 توسط دخترجهنمی |